تبليغاتX
ستاره تنها

ستاره تنها
عاشقانه


سی وهشت روز قرن نما گذشت

ولی هنوز حضورت را درگوشه ی قلبم

حس می کنم.

این روزها گمان می کنند که

همه چیز را باخود می برند

                                     ولی غافل از احوال دل خویشتن اند.

            **********************************************

                     نظر نداده نریا...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 10:42 توسط فاطمه |


 

  روساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

                                         به این که من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

 بذار واست گفته باشم که ماجرای ما وعشق

                                        تقصیر چشمای تو بود وگرنه ما کجا وعشق؟

 سرم تو لاک خودم ودلم یه جو هوس نداشت

                                         بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

 تا اینکه پیدا شدی وگفتی ازاین چشمای خیس

                                        تو دفتر خاطرات یه قطره بارون بنویس

 عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمی شم

                                         وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمی شم

 رو ساحل سرخ دلت اسم کسی روحک نکن

                                           به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

 هنوز یه قطره اشکتو به صدتا دریا نمی دم

                                             یه لحظه باتو بودنو به عمر دنیا نمی دم

 همین روزا به خاطرت به سیم آخر می زنم

                                             قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

www.hamed48.coo.ir

                                      (نظریادت نره)

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 19:16 توسط فاطمه |


نمی دانم چرا صدای قلبم را

که فریاد می زند:

 

دوستت دارم

 

را نمی شنوی شاید

به خاطر این است که

سمعکت را نزده ای!!!!

 

پاییز٬ پادشاه فصل ها از راه می رسد

ومن پابر روی برگ های عاشق  آن می گذارم

وصدای خش خش برگ ها طنین انداز قلبم می شود

گویی آنها مرا به جرم عاشق نبودن محکوم کرده اند...!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 12:44 توسط فاطمه |


 

نازنینکم:

کاش می دیدی چگونه بی تو لحظه هایم تاریک وتاراست وصدای ثانیه های

 بی حضورتو شکنجه گاه من!!!

 نمی دانی چقدرتنهایم وچقدردلم هوای نگاه صدفی ات راکرده ٬چقدردلم برای سکوتت تنگ شده

 دراین دنیای پرهیاهو وپرغوغا!!

 

مهربانم :

 کاش باری دیگر می دیدمت تا این قلب ملتهب کمی آرام گیرد.

 آه٬اگربدانی چگونه درتنهایی غرق می شوم که حتی سایه ام هم تاب دیدن بی تابیم راندارد !

 اگربدانی چقدردستانم به طرف آسمان خدابلند کرده ام وبرای تو یار سفرکرده ام

 دعاکرده ام باشد این قدرسنگدل نبودی!!!

 

وقتی ازکوچه باغ  خاطره ها می گذرم سایه سارمهربانی ات بردلم سایه می افکند و

 نگاه ملتمس وبیقرارمن درپی دیدار دوباره بی سومی شود !!

 بیاوبنگربدون تو چگونه احساس پوچی وبیهودگی می کنم

 چگونه این عقل مرابه ملامت وسرزنش می گیرد

 ومدام به من می گوید تاکی می خواهی دراین خاطرات بی اساس دل خوش کنی؟؟؟

 ودلم بی تاب فریاد می زند تا زمانی که زنده هستم به یادمهربان فرشته خویم خواهم بود وتاابد

 دوستش خواهم داشت!!! 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 22:32 توسط فاطمه |


مهربانم:

 آسمان چشمانم بارانی است .داردازچشمانم باران می بارد٬آن هم چه بارانی!!!

 نگاه جاده خیس است وپرنده ی دلم بی تاب!!

 چقدر دیوارخاطره هایم کوتاه است .

 روزبه روز داردکوچه ی خاطراتت تنگ ترمی شود ومن مدام به دیوارخاطره ها می خورم

 سطرسطرنوشته هایم ازتو می گوید٬ازغمت٬ازدوریت٬ازدوست داشتنت

 بهانه ها راکنارگذاشته ام به جزیکی

 بهانه ی بودن تو

 حالا من دارم بابهانه می نویسم

 زندگی بابهانه ی توست که امتداد دارد...

 باران چشمانم داردتندترمی شود

 وحرفهادردلم تلنبارشده است

 چقدرحرف برای گفتن دارم اما...

 این قلم وکاغذواین زمان لعنتی نمی گذارند!!

 تنها یک چیزبگویم :

 ای عزیزخاطره ها تاهمیشه دوستت دارم!!!

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 12:16 توسط فاطمه |


  

دلم برایت تنگ می شود گاهی

 

                دلت ازسنگ می شود گاهی

 

حل می شوم درحلول چشمانت

 

                 اما نگاهت بیرنگ می شود گاهی

 

چه لحظه هایی که ازدوری تو

 

                غمت بانگاهم همرنگ می شود گاهی

 

خواستم فراموش کنم یادت را اما

 

             هنوزهم دلم برایت تنگ می شود گاهی

 

وگوینده خبر دمای هوای شهر را

 

۴۲ درجه بالای صفر اعلام کرد

 

بیا که آسمان هم ازدوریت

 

تب کرده است

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 12:9 توسط فاطمه |


 

 

 

 

دلم برای هوای بارانی لک زده است ،برای خنديدن ، برای بی بهانه گريستن،برای بيرنگ بودن

.روزگاری دارم که به جرم ماندن دراين دنيای بی وفايی ،پشت ميله های تن زندانی ام

.ديگرحتی جامه ی تنم تاب شنيدن صدای بی رمق قبلم را ندارد

.ديگر نفس هايم بيهودگی را فرياد می زنند

.حيران وسرگردان توی کوچه پس کوچه های انتظار قدم می زنم وتنها به يک بهانه است که هنوز

 پاهایم را به دنبال دل خويش می کشانم وازدلم تمنا دارم قدری ديگر زنده بمان 

 ديگر فريادهايم به رنگ سکوت تلخ درآمده اند.ديگر آينه اتاق نيز تحمل بی قراری هايم را ندارد

.ديگر جاده نا ندارد بس قدم های هر مرد ونامردی راتحمل کرد اما از يار سفرکرده

 ازمحبوب دل خسته ام خبری نبود

دلگيرم حتی از خش خش برگ های پاييزی زير پای عابران خسته دل هم دلگير ترم

 به انتظارم اما کسی آرام زير لب زمزمه کرد:

 چه انتظار عبثی!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 11:22 توسط فاطمه |


خسته ام خسته از این روز های یکنواخت ومعمولی

 

خسته  از این ادم های دورو وپررنگ وریا خسته از این لحظه ها که قصد

 

نو شدن ندارند خسته از این انتظار انتظاری که از تلخ هم تلخ تره

 

نمی دونم چرا این لحظه ها نمی خوان عوض بشن

 

چرا این دل دیوونه نمی خواد فراموشش کنه چرا بی طاقت وبی قرار توی کوچه

 

پس کو چه های خاطره ها قدم می زنه ونمی خواد بفهمه که او هیچ وقت بر نمی گرده

 

او که نامش را فرشته ی نا مهربان نامید

 

ای دل دیوونه بدون برنمی گرده  بر نمی گرده...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 12:35 توسط فاطمه |


 

فرشته ی نا مهربون...همیشه پیش من بمون

 

دلم به سوت پرمیکشه ....نشو با من نا مهربون

 

ستاره ها تنها شدن ...عشقای ما سیاه شدن

 

گل های توی باغچه مون ....از زندگیشون سیر شدن

 

نامهربون عزیز من....هستی همیشه عشق من

 

میشه بشه که تو بشی....واسه همیشه یار من؟

 

یاور خوب و خواستنی...ترانه ی ناب وموندنی

 

میشه نری از پیش من....بشی یه یارموندنی؟

 

عزیز من یادت باشه....دعای من همراهته

 

هرجای دنیا که بری....این دل چشم به راهته

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 11:34 توسط فاطمه |


یک روزتوی همین دنیا یک پسری بود که عاشق دختری شده

 

 

بود.یکروز این پسر مریض می شه وبرای معالجه به خارج می ره ،

 

 

قبل ازسفرش به دختر می گه من می رم ،وقتی سلامتیمو به دست آوردم

 

 

 برمی گردم تاباهم ازدواج  کنیم.دخترقبول می کنه وبه اوقول می ده که

 

 

 منتظرش بمونه .درطول مدتی که سفربود مرتب برای دخترنامه می

 

 

 نوشت وآن را به نشانی دوستش پست می کرد تا اونامه هایش را به

 

 

 دختر برساند .درهمین پیغام رسانی ها پسرقاصد، عاشق دخترمی شود

 

 

 وازآن پس نامه های اورا به دخترنمی رساند .دختر که مدتی بود

 

 

 ازپسرخبر نداشت فکرکرد پسراورا فراموش کرده است وکم کم به ندای

 

 

 عشق پسر قاصد جواب مثبت می دهد .آن دو تصمیم به ازدواج می

 

 

 گیرند .درهمین وقت پسر که سلامتی اش رابه دست آورده بود به

 

 

 وطنش باز می گرددوبه محض بازگشت ،ازماجراباخبر می

 

 

 شود.همچنین می فهمدکه آن دوپس ازازدواج قراراست به شهردیگری

 

 

 مهاجرت کنند.روز عروسی دختربادوست خیانتکارفرامی رسد.پسرنامه

 

 

 ای به دختر می نویسد وآن را به اومی رسانداما از اومی خواهدپیش

 

 

 ازسوارشدن به قطار آن راباز نکند.دخترهم ،چنین می کند.زمانی که

 

 

 درکوپه قطارمی نشیند نامه پسر راباز می کند.نامه بدون سلام ونشانی

 

 

 خاصی بودوفقط درآن نوشته شده بود:

 

 

 

 

«یاورهمیشه مومن، توبروسفرسلامت

 

غم من مخورکه دوری،برای من شده عادت»

 

 

 

درهمین هنگام صدای سوت قطار شنیده می شودوبعد قطار ترمز می کند

 

 

مسافران قطاربرای آنچه اتفاق افتاده بود ازقطارخارج می شوند

 

 

 ودرهمین هنگام چشم دختر به پیکر بی جان پسر می افتد که خونین

 

 

 روی ریل قطار افتاده است.  

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 21:55 توسط فاطمه |